تبليغاتX
ا میر عشق

ا میر عشق

سلام سلام سلام

با یه غیبت مشتی حلا امدیم بگیم هنوز زنده ام .

زمونه با ما یکی که سر سازش نداره .

اما من یکی کم نمیارم آخر روشو کم میکنم به امید اون روز . 

نمیدونم این داستان غیبت کردن ما تا کی طول میکشه .

خلاصه امیدوارم یه روز بشه که زود زود به کلبه کوچک خودم و دریای محبت شما سر بزنم .

فعلا    یاحق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 3:59  توسط امیر  | 

سلام

این دفعه دیگه غیبتم خیلی زیاد طول کشید

شکر خدا هر بلایی هم که میخواست سرم بیاد امد

دیگه ته خوش شانسی هستم 

در هر صورت خیلی مخلصیم .تابعد

   یا حق

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 1:1  توسط امیر  | 

سلام

به خدا دلم برای همتون تنگ شده

فقط میتونم بگم برام دعا کنید

فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 0:54  توسط امیر  | 

قسمت دوم نوجوانی

باسلامی گرمتر از همیشه

 

از اینکه اینهمه دیر کردم منو ببخشید اینشا الله به اینجای داستان که چرا نمیتنستم بیام

 

آپ کنم هم میرسیم اما همچین جالب نیست .

 

اما ادامه داستان :

 

با رسیدن به دوران نوجوانی وشروع یک دوره ای جدید زندگی

 

من به مدرسه راهنمای رفتم حالا دیگه یه نوجوون شیطون و بازیگوش بودم و اول

 

 راهنمایی رو با چهار تجدید به تابستان رساندم و قرار شد در کلاس تابستانه مدرسه

 

 شرکت کنم اما مگه شیطنت اجازه میداد یادش بخیر صبحها به اسم مدرسه از خونه

 

میزدم بیرون وبا یکی از بچه ها پیش به سوی کلوپ و بازی و به این شکل زیبا

 

تابستان راسپری کردم تازه موقع امتحانات خانواده فهمیدند که اصلا به کلاس تابستانه

 نرفتم و کلی شاکی شدند البته هرطور که بود قبول شدم وبه کلاس دوم راهنمایی رفتم

 

و سال دوم وسوم را به همین شکل زیبا به پایان رساندم البته سوم راهنمایی را چون

 

برای دبیرستان آمادگیه بیشتری داشته باشم دو بار خوندم .

 

در هر صورت پا به دبیرستان گذاشتم البته این دفعه دیگه تصمیم داشتم که درس

بخونم روز اول مدرسه بود شروع کردن به خوندن اسامی بچه ها یهو اسم یکی از بچه

 

 هارو خوندند که فامیلیش با فامیلی من یکی بود برام جالب بود چون فامیلی من 

  

غلام نژاد هست و تا اون موقع ندیده بودم که کسی این فامیلی رو داشته باشه .

 

که این خودش یه داستان کامله .

 

فعلا تا بعد حق نگه دارتان .

 

راستی منو فراموش نکنید ها .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 22:8  توسط امیر  | 

زندگی نامه (غم نامه)

باسلام

و اما این امیر عشق بود که در تاریخ ۲۶شهریور چشمهاش رو به روی دنیای

 

گشود و زیندگی را با تمام زشتی ها وزیبایی هایش آغاز کرد .

 

یه خواهر و یه برادر بالای سرش نشسته و مشغوله نگاه کردن به چهره ای

 

زیباش بودن

و پدر دلسوز که کارمند بیمارستان ومادری مهربان که با تمام وجودگرما بخش 

 

 کانون زندگی .

یه خورده شبیه فیلماش کنیم یهو امیر بزرگ میشه و پا به مدرسه میگذارد و

 

بیخبر از همه جا وهمه کس سرگرمه بازی و شیطنت و هر روز را خوشتر از دیرو به

 

 سر میکنه البته حالا اون دوتا برادر کوچکتر از خودش هم داشت.یادش بخیر

 

خیلی باصفا بود دیر رفتن به مدرسه فوتبال با سنگ تو زنگه تفریح و ماجراهای از

 

 مدرسه تا منزل اما یه چیز بود که منو خیلی آزار میداد ضعف چشمام یادم

 

میاد معلم وقتی پایه تخته سیاه درس که میداد من چیزی نمیتونستم ببینم

 

 که تو دفترم بنویسم برای همین ناچار از نوشته های بغل دستم کمک

 

میگرفتم البته به همین خاطر همیشه عقب بودم من که نمیدونستم چشمام

 

 ضعیفه از سره بچه گی فکر می کردم همه مثل من میبینن پدر و مادرم هم

 

که متوجه نشدند تا بخوان بفهمند من کلاس پنجم بودم و مهمترین دوران

 

درس رو از دست داده بودم وفوق العاده از نظر درسی ضعیف بودم .

 

این هم از قسمت اول

 

تابعد حق نگه دارتان

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 1:19  توسط امیر  | 

امشب دلم حال و هوای گریه دارد

حال و هوای گریه ای مستانه دارد

پروردگارا درد هایم چاره اش چیست؟

جانا طبیب دردهایم را بگو کیست ؟

بازم سلام به همه ای عزیزان دوست داشتنی

نمیدونم از  چی و از کی بگم اما دلم نیومد یه چند خطی ننویسم

خوب یه قصه بگم البته از خودم .

یکی بود یکی نبود

یه امیر عشق بود با یه دنیا عشق و درد سر .

تا اینجارو داشته باشید تا بعدا

یا علی  ع .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 23:47  توسط امیر  | 

سلام

این دفعه می خوام یه درد دله قدیمی رو بنویسم البته تکراریه

از آن زمان که یا ران دل شکستن را پیشه گذیده اند دیگر

 

شعر عشق را از یاد برده ام . حتی دیگر نسیم مهربانی به

 

 شهر دلهامان نموزد.

چرا دیگر چشم هامان برای مظلوم خیس نمی شود.

 

خدایا بر سر قلبهایمان چه آمده .

 

اي كاش دلهاي آدميان كمي آسماني بودودروغ همچون

 

 باران از زبانشان جاري نبود وبا نماز تظاهر به عبارت

 

 نمكردند بلكه باقلبهاشان خداي را شكر مگفتيم .

 

اينك كه به قول بزرگ شدگان "قرن رايانه وپيشرفت است  ای كاش بااين

 

 سرعت به عقب پيش نمي رفتيم واندكي به ياد آدميت ومردانگي بوديم .

 

من نمي گويم كه به فكر آن دنيا بلكه به فكر بيچارگان اين دنيا باشيم .

 

 هرس و طمع  را  از خود  دوركنيم .

 

 روي  صحبتم  باآنانيست كه در سرمايه دنيا غرق شده اند ونام خود را

 

 جوانمرد گذاشته اند اي كاش ميشدكه بيدار می شدی واجازه نميدادي

 

كه كسي به خاطر نان شب محتاج نامردان شود.

 که وای بر ما اگر توان گرفتن  دست نیازمندی را داشته باشیم

 

اما سوء استفاده از داشته های مان بکنیم که ما هر چه داریم از اوست .

 

به خدا قسم خدا قادر است ما را همچون او نیازمند کند .

 

ژس بیاییم دعا کنیم : " خدایا دلهامان را آسمانی فرا "

 

تا بعد یا علی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 16:16  توسط امیر  | 

یه سلام گرم خدمت دوستان خوبم که با آمدنشان

 فضای کلبه ام را با صفا می کنند

قبل از هر چیز می خوام یه شعر زیبا که سیاوش عزیز خونده بنویسم .

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

                                                   همه غصه های دنیا توی سینه ای منه

تویه قطره های بارون میشکنه بغض صدام

                                               دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام

پشت این پنجره می شینم و آواز می خونم

                                                منتظر وسه رسدنت تو بارون میمونم   

زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره 

                                               منم عاشق ترم انگار وقتی بارون میباره

 بعضی وقتا که میای سر روی شونه ام میزاری

                                              تموم غصه هارو از دل من ور میداری

اما این فقط یه خوابه خواب پشت پنجره

                                            وقت بیداری بازم غم میشینه تو هنجره

وقتی که تنگ غروب بارون به شیشه میزنه

                                          همه غصه های دنیا توی سینه ای منه

توی قطره های بارون میشکنه بغض صدام

                                        دیگه غیر از یه دونه پنجره هیچی نمی خوام

من یکی که با صدا و شعرهایی که سیاوش میخونه خیلی حال میکنم

حاله از خودم بگم :      

علاوه بر اینکه این روزها دل تنگ وخسته ام  چرخ روزگار بر وقف مراد دل نمیگردد

و مشکلاتی بر سر راه زندگی پیش می اید که آسایش را از من گرفته است .

و در این گیر رو دار سختی بیماری هم به سراغم آمده که به مشکلاتم رنگی تیره  میبخشد .

چند وقتی بود که دوست داشتم به کلبه ام تازگی ببخشم اما نمی توانستم .

خدایا خودت میدانی که دعایم اول برای بندگانت و بعد برای خودم بوده است .

خداوندا آرامش را به همه ای دوستدارانت ارزانی دار .

دوستان محتاج دعای خیرتان هستم .باتشکر از همه ای عزیزان .

یا حق .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 23:1  توسط امیر  | 

زیارت

با سلام خدمت همه ای دوستان

جای همتون خالی

تو دله یه مزرعه               یه کلاغ روسیاه

هوایی شده بره              پا بوس امام رضا ع

اما هی فکر میکنه           اونجا جای کفتراست

اخه من کجا برم              یه کلاغ که روسیاهست

من که توی سیا هیا          ازهمه روسیاه ترم

میون اون کبوترها              با چه رویی بپرم

تو همین فکرا بودش          کلاغ عاشق ما

یه دل می گفت          برو

یه دلش میگفت         بمون

که یهو صدایی گفت           تو نترس و راهی شو

به سیاهی فکر نکن           تویه زائری برو

من که توی سیاهیا           از همه سیاه ترم

میون اون کبوترا                با چه رویی بپرم   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 13:37  توسط امیر  | 

انتظار

       انتظار

امشب از یکی از دردهای زمانه به نام انتظار چند خطی مینویسم .

انتظار دردی است که هر کس به نوعی به آن دچار است .

مدتی است که انتظار رسیدن به آرامش را به نظاره نشسته ام .

اما افسوس

بسی دشوار است انتظار

خدا میداند که چه رنجی دیده ام در پس این واژه که انتظارش خوانند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 0:0  توسط امیر  | 

با سلام به همه ای عزیزان دوست داشتنی

یه دوست بهم گفت که اگه آدم عاشق باشه هیچ وقت دلش وسه خودش تنگ نمیشه . چرا؟

اما اول میخوام در مورد عشق یه خورده بنویسم

عشق دوزیر مجموعه دارد :

۱-عشق مجازی

۲-عشق معنوی

    که به عقیده من  هر کس یکی از این دو را نداشته باشد عاشق نیست

ونداشتن معشوق زندگی را بی ارزش میکند .

و من عاشق  همه ای خوبیها هستم .

وعلت اینکه گفتم دل برای خود نیز تنگ میشود این بود که بعضی وقتها

انقدر مشکلات زیاد میشود که مجال زندگی کردن را از انسان میگیرد .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 17:35  توسط امیر  | 

                             یا خدا

زمونه ای که توش زندگی میکنیم چه بی وفا ست .

به خدا دلم از این زمونه خیلی گرفته به خیلیها کمک کردم اما.....

دیگه دل آدما  پر از دروغ و ریا  شده .

تو این زمونه به هیچ کس نباید روی خوش نشون داد همه چیز آدما فقط دروغ شده نه میشه به هیچ کس محبت کرد نه میشه دست هیچ کس رو گرفت به هر کس که محبت کردم به خدا توقع یه تشکرو هم ندارم  حد اقل دیگه آزار بهم نرسونن اما چه میشه کرد که همه فکر میکنن زرنگ اند به   خدا نارو زندن به اونی که یه روز دستت و گرفته زرنگی نیست نامردیه . 

یه زمانی بود که همیشه این شعر ورد زبونم بود :

از جـان طمع بریدن آسـان بود ولیکن     از دوستان جانی مشکل توان بریدن

اما حالا باید بگم از دوستان جانی راحت توان بریدن

خیلی چیزاست که دوست دارم بنویسم اما باشه وسه یه وقت دیگه .

اما باز هم دست امیر عشق برای یاری آماده است .

من چیزی از بندهْ خدا نمیخوام هرچی بخوام خداست که بهم میده . 

در پناه حق شاد باشید یا علی (ع) .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 2:57  توسط امیر  | 

با سلام

شده تا حالا دلت وسه خودتم تنگ بشه .

شده لنگ نون شب بشی .

خیلی سخته به خدا .

فقط از خدا میخوام برای هیچکی نیاره .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 23:32  توسط امیر  | 

قلندر

با سلام خدمت همهْ عزیزان

ساعت حدوداً یک ونیم شبه وباز هم بر خلاف خواسته ام و به علت مشغله کاری

مجبور شدم تا آخر شب بیدار باشم .

البته شکر خدا بعد از گذراندنه یک دوره سخت ونفس گیر کاری یه مقدار سرم خلوت تر شده اما هنوز اندکی با مشکلات دست و پنجه نرم میکنیم .

بازم جایه شکرش باقیه که وقتی شبا خیلی خسته میشم یه کلبه کوچیکی رو

براخودمون ساختیم که بتونیم گاهی حرفها ودرد دلها رو توش جا بدیم البته دمش

گرمه خداییش هیچ وقت از شنیدنه حرفام خسته نمیشه و نق نمیزنه .

وقتی هم به کلبه کوچک تنهاییم سر میزنم چند کلمه اون هم کوچلو مینویسم اما امشب دیگه یه خورده پر چونه شدم و دیگه داره رکورد میزنم .

راستی دیگه چی باید بگم . ولش بلد نیستم دیگه کاریش نمیشه کرد . تا بعد .

خدا نگه دار همهْ عزیزان دوست داشتنی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 1:45  توسط امیر  | 

چشم انتظار تر از همیشه

                برای دیدنت رویت

                      لحظات را به شماره مینشینم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 15:29  توسط امیر  |